هیچ پیش آمده کز دست فلک سیر شوی؟ زخمی از ناوک مرد افکن تقدیر شوی؟ با وفا باشی و یکرنگ و خریدار صفا هم گرفتار دو صد حیله و تزویر شوی؟ چرخ گردون همه با حیله و تزویر گهی خدمتی می کندت تا که نمک گیر شوی ! هوش دار این همه بازیچه مشو!خام مشو ! آسیابیست مبادا که در آن زیر شوی ! ----------------------------------------------- ای که خیال دیدنت ، خواب به ما رسیدنت برده زما قرار ما ، وین دل بی قرار هم می کشم این خیال را ، آرزوی محال را تا که به سر نپرورد ، تا برد اختیار هم باز بگویم ای جوان، کم نگذشتی از کسان قصهء عشق کم کن و بگذرازاین نگار هم نیک تر ان که بگذری ، زان ثمری نمی بری شکوه اثر نمی کند ، کوشش و انتظار هم ----------------------------------------------- هرچه من بیدار بودم بخت من در خواب بود شکوه ها دارم زخواب آلودهء سرسخت خویش ناله خواهم کرد امشب تا سحر اما چه سود؟ هر که را بیدار خواهم کرد الا بخت خویش ----------------------------------------------- به کدام امید باید ، دل من نشسته باشد؟ به چه آرزوست مرغی که پرش شکسته باشد؟ شده فکر من پریشان ز جفای چرخ گردون به کجا برم خیالی که ز هم گسسته باشد؟ در باز پیش رو بود ، توان رفتنم کو؟ چه رسد به این که هر در که زنیم بسته باشد ! ----------------------------------------------- پیمان و مهر یکسره از هیچ بد تر است پیمان نیم بسته یقینا شکسته به آهنربا و سنگ به هم دل چرا دهند آهنربا و میخ به هم دل نبسته به ----------------------------------------------- شکوه ای دارم که می دانم به گوشت می رسد نکته ای دارد که می دانم به هوشت می رسد هرکه را هوش است و دانش رنج دنیا بیش تر زان چه بگریزی به جان سختکوشت می رسد ----------------------------------------------- پله و مار است و تاس و این من خسته بخت نگو نسار و ما و فکر گسسته یک بدهد یا که شیش فرق ندارد می روی آن خانه ای که مار نشسته ----------------------------------------------- برای تهیه ی کتاب "قصه ی عشق" اثر "بهزاد پاکروح" با ما تماس بگیرید.88006487